
امیر کتاب ریاضی را برداشت. با عجله داخل آن را گشت. مادر بافتنیاش را کنار گذاشت و با تعجب پرسید: «مگه الان کلاس مطالعات نداری؟» امیر با نگرانی به مادرش نگاه کرد و سرش را به علامت تایید تکان داد. مادر ادامه داد: «پس چرا کتاب ریاضی رو نگاه میکنی؟» امیر گفت: «سهیل امتحان ریاضی داره. از من خواسته کمکش کنم».
سهیل پسرعموی امیر بود و هر دوی آنها کلاس چهارم بودند. مادر کنارش نشست و پرسید: «تو اسم این کار رو کمک کردن میذاری؟» امیر گفت: «نه. من میدونم این کار تقلبه».
سهیل به امیر پیامک داد: «زود باش. وقت ندارم!» امیر دوباره کتاب ریاضی را ورق زد و گفت: «اما نمیتونم بهش بگم نه». مادر پرسید: «چرا؟!» امیر گفت: «چون ناراحت میشه و قهر میکنه».سهیل دوباره پیامک داد: «امیر زود باش». امیر به مادرش گفت: «اگه جواب سوالها رو ندم فکر میکنه، بیمعرفتم!» مادر پرسید: «اگه نمرهاش کم شد، بعد باید چه کار کنه؟» امیر گفت: «باید برای امتحان بعدی بیشتر درس بخونه، تا جبران بشه». مادر گفت: «پس اگه تو به اون نه بگی، اتفاق بدی براش نمیافته».
امیر گفت:« درسته!» و ریاضی را کنار گذاشت و به سهیل پیام داد: «من تقلب کردن رو دوست ندارم. اما از فردا ساعتی رو برای تقویت ریاضیت میذارم تا در امتحانهای بعدی موفق بشی».